X
تبلیغات
منتظران ظـهور
منتظران ظـهور
یا اهل العالم ... بَقِيَّةُ اللّهِ خَيْرٌ لَّكُمْ إِن كُنتُم مُّؤْمِنِينَ

ابو عبدالله حسین بن حمدان می گوید:

شهر قم از کنترل خلیفه خارج شده بود و هر شخصی را برای تصدّی منصب حکمرانی می فرستادند، مردم از ورود او جلوگیری نموده و با او می جنگیدند.

خلیفه مرا به همراه لشکری برای در دست گرفتن اوضاع قم مأمور کرده و به سوی آن شهر فرستاد.

من با لشکری حرکت کردم، وقتی به منطقه «طرز» رسیدیم، برای استراحت توقّف نمودیم. به قصد شکار حرکت کردم. صیدی را هدف قرار دادم اما فرار کرد.

مسافت زیادی را به دنبال او طی نمودم تا این که به نهری رسیدم. همین طور در مسیر رود مشغول حرکت بودم که به محلی رسیدم که بستر رودخانه گسترده و باز بود.

در این هنگام، از دور مردی را دیدم که بر اسبی سفید سوار بود، به من نزدیک شد. عمّامه ای سبز بر سر داشت و یک جفت کفش سرخ در پا و چهره خود را چنان پوشیده بود که تنها چشمانش دیده می شد.

وقتی کاملا نزدیک شد گفت: ای حسین!

او بدون لقب و کنیه مرا مورد خطاب قرار داد.

گفتم: چه می خواهی؟

گفت: چرا در مورد ولایت صاحب الامر (علیه السلام) تردید می کنی؟ و چرا خُمس مالت را به اصحاب ما نمی دهی؟


برچسب‌ها: حکایت

ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 توسط ياس منتظر

سیزدهم جمادی الثانی

رحلت همسر امیر المومنین  علیه السلام جناب ام البنین علیها السلام تسلیت باد

نام مبارک آن حضرت فاطمه، و کنیه شریفش ام البنین است . پدرآن بانوی مکرمه جناب حزام بن خالد و مادرشان لیلی دخترشهید بن ابی عامر است.

ایشان از حضرت امیر المومنین دارای چهار فرزند شدند،

قمر بنی هاشم (علیه السلام)، عبدالله ، جعفر و عثمان

که هر چهار پسر در کربلای معلا در رکاب امام زمان خودشان،

حضرت امام حسین علیه السلام

به شهادت رسیدند




نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و چهارم فروردین 1393 توسط ياس منتظر

نجيب الدين (كه از علماى بزرگ زمان خودش بوده است ) نقل مى فرمود: يك شب در قبرستان بودم . ديدم چهار نفر بطرف قبرستان مى آيند و يك جنازه اى روى دوششان است . من جلو رفته و از آوردن جنازه در آن وقت شب اعتراض كردم و گفتم اين عمل شمابه من اينطور مى رساند كه شما انسانى را كشته ايد و نيمه شب قصد دفن آن جنازه را داريد كه كسى از راز و اسرارتان سر در نياورد.

گفتند: اى مرد خيال بد نكن زيرا مادرش با ماست . ديدم پيرزنى جلوآمد. من گفتم اى مادر چرا نيمه شب جوانت را بقبرستان آورده اى ؟گفت : چون جوان من معصيت كار بوده خودش چند وصيت كرده :

اول : چون من از دنيا رفتم طنابى بگردنم بينداز و مرا در خانه بكش و بگو خدايا اين همان بنده گريزپا و معصيتكارى است كه بدست سلطان اجل گرفتار شده او را بسته و نزد تو آوردم باو رحم كن .

دوم : جنازه ام را شبانه دفن كن كه كسى بدن مرا نبيند و از جنايات من ياد كند و معذب شوم .

سوم : اينكه بدنم را خودت دفن كن و لحد بگذار كه خداوند موهاى سفيد تو را ببيند و بمن عنايتى فرمايد و مرا بيامرزد، درست است كه من توبه كرده ام و از كرده هايم پشيمانم ولى تو اين وصيتهاى مرا انجام بده .

وقتى كه جوانم از دنيا رفت ريسمانى بگردنش بستم و او را كشيدم ناگهان صدائى بلند شد و گفت : اَلا اِنَّ اَوْلِياء اللّه هُمُ الْفائِزُون بابنده گنه كار ما اينطور رفتار نكن ما خود مى دانيم با او چه كنيم .خوشحال شدم (كه توبه او پذيرفته شده ) و او را بطرف قبرستان آوردم

من از پيرزن خواهش كردم كه دفن پسرش را به من واگذار كند. او هم اجازه داد بدن را در قبر گذاشتم همينكه خواستم لحد را بچينم آيه اى را شنيدم كه بگوشم رسيد اَلا اِنَّ اَوْلِياء اللّه هُمُ الْفائِزُوناز اين داستان اينطور نتيجه ميگيريم كه توبه شخص ‍ گنه كار مورد قبول واقع شده و خدا دوست ندارد بنده گنه كارش كه توبه كرده مورد اهانت قرار گيرد.


كتاب هماى سعادت


برچسب‌ها: حکایت


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 توسط ياس منتظر

امام رضا (علیه السلام) فرمودند، كه حضرت على (علیه السلام ) فرموده:

هنگامى كه پيامبر خدا (صلی الله علیه وآله)تعليم اذان را شروع فرمود، جبرئيل‏ با براق بر حضرتش نازل شد، ولى براق در برابر حضرت سركشى كرد.

در اين حال جبرئيل به براق گفت: آرام باش اى براق، زيرا كسى بر تو سوار نشده است كه عزيزتر و گرامى ‏تر از پيامبر در نزد خداى متعال باشد، پس از اين كلام براق آرام گرفت.

پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمودند: من بر براق سوار شدم تا زمانى كه به حجابى رسيدم، كه ميان من و خداى عزّ و جلّ حايل بود. در اين حال از آن سوى حجاب ملكى خارج شد و گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر.

پيامبر فرمود: جبرئيل را گفتم، اين فرشته كيست؟

جبرئيل گفت: قسم به كسى كه تو را به مقام نبوت كرامت بخشيده، تا به حال من اين فرشته را نديده ‏ام.

سپس فرشته گفت: اللَّه اكبر، اللَّه اكبر.

از آن سوى حجاب فرياد بر آمد، راست گفت بنده من، من بزرگترم، من بزرگترم.

پيامبر فرمود: سپس فرشته گفت: شهادت مى ‏دهم كه خدايى جز خداى يگانه نيست، گواهى مى ‏دهم كه خدايى جز خداى يكتا نيست. از آن سوى حجاب صدا آمد كه، راست گفت بنده من، خدايى جز من نيست.

پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: فرشته گفت: گواهى مى ‏دهم كه محمد فرستاده خداست. شهادت مى‏ دهم كه محمد فرستاده خداست. از آن سوى حجاب ندا آمد كه راست گفت بنده من، من محمد را به رسالت فرستادم.

پيامبر (صلی الله علیه وآله) فرمود: سپس فرشته: گفت بشتابيد به سوى نماز، بشتابيد به سوى نماز.

از آن سوى حجاب فرياد برآمد كه، راست گفت بنده من و- مردم‏ را- به عبادت من فرا خواند.

پيامبر فرمود: سپس فرشته گفت: بشتابيد به سوى رستگارى، بشتابيد به سوى رستگارى.

از آن سوى حجاب ندا آمد كه، راست گفت بنده من و- مردم را- به عبادت من فراخواند، به تحقيق رستگار شد هر كس كه به اقامه نماز مواظبت داشته باشد.

پيامبر فرمود: پس در آن هنگام خداى عز و جل شرافت و كرامت مرا بر آفريدگان نخستين و آخرين كامل ساخت.

پی نوشت :

صحيفة الإمام الرضا عليه السلام / ترجمه حجازى، ص69.

منبع: افکارنیوز




نوشته شده در تاريخ شنبه نهم فروردین 1393 توسط ياس منتظر

هوای شهر بهاری ولی غـم انگیز است

بهار اگر تو نباشی شبیه پائیز است

دلـم هوای تو کرده چه میشود آیــی

ببین که کاسه صبرم ز غصه لبریز است

قسم به عصمت زهـرا کسی که در قلبش

ولایـت تو ندارد فقیر و بی چیز است

به انـتظار قدومت مسافر زهــرا(س)

ببین که جمعه به جمعه گدا سحر خیز است

بـه عالمی نـفروشم دمی ز حالم را

که انتظار فرج قیمتی ترین چیز است

شنیده ام که به سختی جدا شدند از هم

در شـکسته که با مـادرت گلاویز است

فقط تویی که زیارت نموده ای هر شب

امام زاده ی نازی که بین دهلیز است

یگانه مرهـم یـاس شکسته سیـنه بـیا

غریـب خسـته دل و دلـبر مدینه بـیا

شاعر : محمود مربوبی


برچسب‌ها: شعر مهدوی


نوشته شده در تاريخ شنبه دوم فروردین 1393 توسط ياس منتظر

در دو عـالم جلال ما زهراست
رمـز تغییر حـال مـا زهراست
عـیـد بــا فـاطمـیـه مـی آیــد
ذکر تحویل سال ما زهــراست



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 توسط ياس منتظر

ایام فاطمیه شهادت حضرت فاطمه الزهراء سلام الله علیها به دست غاصبین خلافت و دشمنان خاندان رسالت تسلیت باد

لعن الله یا قاتلیک ، یا بنت رسول الله

ازپا افتاده پا و ز کار افتاده دست

بازو به نـاتوانی من گــریه می‌کند

گلهــای من هنوز شکــوفا نگشته‌اند

شــبنم به باغبانی من گریـه می‌کند




نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392 توسط ياس منتظر

اسحاق بن عمار مى ‏گويد: هنگامى كه در كوفه بودم، برادران مؤمن زيادى به ديدنم مى‏ آمدند و من دوست نداشتم مشهور شوم. و مى‏ ترسيدم از اين كه مشهور شوم شيعه هستم.

به همين جهت به غلام خود دستور دادم هر كس به ديدن من آمد و مرا خواست بگو اين جا نيست. در آن سال به سفر حج رفتم. هنگامى كه امام صادق عليه السّلام را ملاقات نمودم با من مانند هميشه نبود و با من سنگين برخورد نمود. عرض كردم: فدايت گردم. چرا اين گونه با من برخورد مى ‏نماييد. فرمودند: زيرا تو با مؤمنين آن گونه برخورد مى‏ كنى.
عرض كردم: فدايت گردم من فقط از معروف شدن مى‏ ترسيدم و خدا خوب مى‏ داند كه چقدر آنها را دوست دارم.

فرمودند: اى اسحاق! از ديدار با برادران مؤمنت دلتنگ نشو. زيرا همانا هنگامى كه مؤمن برادر مؤمن خود را ملاقات نموده و به او خوش ‏آمد بگويد، خداوند براى او تا روز قيامت خوش ‏آمد مى‏ نويسد. و هنگامى كه دست دادند خداوند صد رحمت بين انگشتان شست آنها نازل مى ‏نمايد كه نود و نه تاى آن از آن كسى است كه دوستش را بيشتر دوست دارد.
آنگاه خداوند با روى خود به آنها رو كرده و به دوستى كه دوستش را بيشتر دوست دارد، بيشتر رو مى‏ نمايد. و هنگامى كه معانقه نمودند، غرق در رحمت خداوند مى‏ گردند. و هنگامى كه فقط به خاطر خدا، نه بخاطر هدفى از اهداف دنيايى، در كنار هم توقف نمودند، به آنها مى‏ گويند:
خدا شما را آمرزيد. عمل خود را از نو شروع كنيد. هنگامى كه احوالپرسى را آغاز نمودند، فرشتگان به همديگر مى‏ گويند از آنها دور شويد. زيرا سرّى دارند كه خدا آن را پوشانيده است.عرض كردم: فدايت گردم چگونه آنها سخنان ما را نمى‏ نويسند، در حالى كه خداى عز و جل فرموده است «سخنى نمى‏ گويد، مگر اين كه نگهبان آماده ‏اى نزد اوست»؟1در اين هنگام فرزند رسول خدا صلّى اللَّه عليه و آله و سلّم نفس عميقى كشيد.

آنگاه گريه كردند، به گونه‏ اى كه محاسن او از اشكش تر شد و فرمودند: اى اسحاق! همانا خداى متعال فقط به فرشتگان ندا مى‏ دهد كه هنگام ملاقات دو مؤمن براى بزرگداشت آنان در كنار آنها نباشند (و اين بدين معنى نيست كه كسى سخنان آنها را نمى ‏شنود) و وقتى فرشتگان سخنان آنها را نمى‏ نويسند و از كلام آنها آگاهى ندارند، داناى نهان و آشكار كه مراقب هميشگى آنان است، از سخنان آنها آگاهى دارد.

پس اى اسحاق! به گونه‏ اى از خدا بترس كه گويا او را مى ‏بينى. زيرا اگر تو او را نمى‏ بينى، او قطعا تو را مى‏ بيند. و اگر فكر مى‏ كنى كه او تو را نمى ‏بيند، كافرشده ‏اى. و اگر بدانى كه او تو را مى ‏بيند و گناه خود را از مخلوقات او پنهان كنى و آن گناهان را براى او آشكار سازى، او را در حد بى‏ مقدارترين بينندگان خود دانسته ‏اى.

1-ما يَلْفِظُ مِنْ قَوْلٍ إِلَّا لَدَيْهِ رَقِيبٌ عَتِيدٌ. سوره ق (۵۰): آيه ۱۸.
2-ثواب الأعمال و عقاب الأعمال / ترجمه بندرريگى، 316و317.


برچسب‌ها: حکایت


نوشته شده در تاريخ دوشنبه نوزدهم اسفند 1392 توسط ياس منتظر

در حدیث آمده که پیغمبری در مسجد مناجات می‌کرد و می‌گفت: «خداوندا! می‌خواهم که شیطان را به صورت خودش به من بنمایی.فرمان رسید که از مسجد بیرون رو.آن پیغمبر از مسجد بیرون آمده، ابلیس را دید که بر در مسجد ایستاده است؛ در حالی‌که عَلَمی در دست و طبلی بر گردن و تیری در میان فرو برده،

پیغمبر گفت: ای ملعون اینها چیست؟
گفت: ای پیغمبر خدا من هر روز بدین صفت در مساجد می‌ روم و یکی از یاران خود را به درون مسجد می‌فرستم تا چون مردم سلام نماز دهند، وسوسه در دل ایشان بیفکند.من دوال بر طبل بزنم و سه مرتبه به آواز بلند ندا دهم، ندای اوّلم این است که (الطمع الطمع) چون این ندا به گوش جمعی از مردم طمع‌کار رسد، در ساعت روز از نماز بگردانند و در دل بگذرانند که اگر اینجا توقّف کنیم، از فلان کار و فلان معامله باز می‌مانیم.پس زود بیرون آمده، به زیر علم من جمع می‌شوند و چون به دم مرگ رسند، از این تیر زهرآلود بر قلب ایشان زنم تا در شکّ و شبهه افتند و بی‌ایمان و توبه از دنیا بروند.

و باز شیطان لعین گفت: ندای دوم من آن است که (الحرص الحرص) پس هر که در دل، حرص دنیا داشته باشد با خود گوید که اگر در مسجد توقّف کنم، دیگران خرید و فروش کنند و فایده‌ها برند و من محروم بمانم، پس زود از مسجد بیرون آمده، در زیر علم من جمع شوند.و آواز سوم من آن است که (المنع المنع) چون این صدا به گوش خلقان رسید، بخیلان در دل خود بگذرانند که درنگ نماییم، مبادا که در این مسجد فقیری در آید و از ما چیزی بخواهد، پس از این وسوسه زودتر از جای نماز برخاسته، در زیر علم من درآیند و من به ایشان گویم، خوش آمدید که شما از خیل و حَشَم مایید.و آنها که در جای نماز نشسته‌اند و تعقیب نماز به جای آورند و ذکرهای خود را تمام کنند، از بندگان خاصّ خدا باشند که

حق تعالی فرموده:
إِنَّ عِبادی لَیْسَ لَکَ عَلَیْهِمْ سُلْطان.۱

پی‌نوشت‌ها:
۱٫ سوره حجر(۱۵)، آیه ۴۳٫ ـــــــــــــــ منبع: موعود/شیعه نیوز



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1392 توسط ياس منتظر

وقتی پیامبر اکرم(صلی الله علیه وآله) به رسالت مبعوث شد ابلیس فریاد کشید و شیاطین را به دور خود جمع کرد و به آنها گفت: بر روی زمین جست‌وجو کنید، ببینید چه حادثه مهمی رخ داده است!

شیاطین به هر سو پراکنده شدند. پس از جست‌وجوی بسیار به نزد ابلیس بازگشتند و گفتند: بر ما چیزی معلوم نشد!
ابلیس گفت: این کار، کار خود من است، خواهم رفت و خبر آن را برای شما می‌آورم.

آن‌گاه به جست‌وجو پرداخت و پس از کسب خبر، به نزد شیاطین بازگشت و گفت: اکنون از جانب خدا، محمد مصطفی (صلی الله علیه وآله) به رسالت مبعوث شده است.

حالا شما مأموریت دارید به گمراه کردن پیروان او بپردازید اما بیشتر شیاطین از این مأموریت ناامید بازمی‌گشتند و می‌گفتند: ما هرگز چنین امتی را ندید‌ه‌ایم زیرا به هزار و یک حیله، آنان را وسوسه می‌کنیم ولی وقتی به نماز می‌پردازند همه حیله‌های ما باطل می‌شود.

ابلیس گفت: عجله نکنید و نگران نباشید. شما می‌توانید به وسیله جلوه‌دادن دنیا و دنیاطلبی فرزندان آدم بر آنان مسلط شوید.

دنیای شگفت انگیز نماز، دنیایی است بسیار لذت بخش و شیرین و در عین حال بسیار ناشناخته! دنیایی که ما را به خداوند تبارک و تعالی یعنی آن کسی که همه چیز بدست اوست، پیوند می دهد و از خاصیت و درون مایه حیات بهره مند می نماید. دنیایی که بعنوان معراج انسان مطرح می باشد. متن زیر گزیده ای از کتاب "آثار عجیب نماز" پیرامون فلفسه وجوب نمازهای یومیه است.



ادامه مطلب

نوشته شده در تاريخ دوشنبه پنجم اسفند 1392 توسط ياس منتظر
'
مرجع دریافت قالبها و ابزارهای مذهبی
.: Themes By Blog Skin :.